بيست و هفت سال پيش تو همچين روزي دختري پا به اين دنياي بي رحم گذاشت. در حاليكه پدر و مادرش از داشتنش خوشحال نبودند هيچ كس نمي دونست چه روزهايي در انتظار اين دختر كوچولو خواهد بود.....
اين دختر كوچولو كه سوگلي پدر هم بود خيلي زود...زودتر از اني كه بتونيد فكرشو بكنيد از عشق پدر محروم شد.....
......................
......................
پدر! كاش ميتونستم الان بر سر مزارت باشم !!!!
كاش ميتونستي دستي رو موهام بكشي !!!!!
موهام؟
موهام؟
اره......موهام..موهام...موها.....م.....م....
.................
................
نمي تونم بگم!
نمي تونم بنويسم!
شايد وقتي ديگر.............